Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 20809
تاریخ انتشار : 6 دی 1391 12:4
تعداد بازدید : 1570

آدورنو و رسانه دینی

تئودور آدورنو از فیلسوفان و منتقدان اجتماعى مکتب فرانکفورت آلمان در مقاله"رسانه دینی" به ارائه نظرات در خصوص رسانه دینی پرداخته است این مقاله توسط دکتر بهزاد برکت عضو هیات علمی دانشگاه گیلان در فصلنامه فلسفه عرفان و کلام ترجمه شده است

تئودور آدورنو از فیلسوفان و منتقدان اجتماعى مکتب فرانکفورت آلمان در مقاله"رسانه دینی" به ارائه نظرات در خصوص رسانه دینی پرداخته است این مقاله توسط دکتر بهزاد برکت عضو هیات علمی دانشگاه گیلان در فصلنامه فلسفه عرفان و کلام ترجمه شده است

در تعالیم توماس،رسانهء دین،فارغ از محتوای اعتقادی‌اش،از طریق فضای‌ روانشناختی خاص خود بر دل مخاطب اثر می‌گذارد،آنچنان‌که موثرتر از نقش‌ تبلیغی محتوای دینی به نظر می‌آید.در این نوع موعظه،هالهء تقدس از هرگونه‌ محتوای مذهبی جدا شده و در سیطرهء مفاهیمی قرار گرفته که دلبخواهی انتخاب‌ شده‌اند.لحن عاطفی این جنس بیان،برای هر اهل فکری این سؤال را پیش‌ می‌آورد که رمز نفوذ کلام شبه-توماسی در چیست؟آدورنو در زبانی صریح و گاهی تندروانه،این رمز را می‌گشاید.

کسب و کار2توماس‌3،دین است؛این،نشان ویژهء موعظه‌های‌ اوست،یعنی آن نشان تجاری یا خصلت بارز که به واسطهء آن از دیگر رقبایش متمایز می‌شود.به عنوان کشیش،می‌تواند در موضع آدم‌ خبره‌ای ظاهر شود که علائق خاص یک گروه خاص را ارتقا می‌دهد. استخوان‌بندی کار او،براساس این فکر اصلی شکل می‌گیرد که به‌ افراد جزم اندیش و حتی آنان که تعلقات دینی متحجّر گونه‌ای دارند، به ویژه بنیادگرایان پروتستان،متوسل شود،و غیرت دینی آنان را بدل‌ به هواداری و سرسپردگی سیاسی کند.اگر دستکاری‌های توماس در حوزهء الهیات،ارزش بحث کردن پیدا می‌کند،به سبب آموزه‌های دینی‌ کمابیش منسوخ آن نیست،بلکه به واسطهء همین توانایی در استحالهء دین‌ است.در آلمان،دین،در تبلیغات فاشیستی نقش اندکی داشته است،و این حقیقتی شناخته شده است؛-و البته به واسطهء اهمیت فعلی‌اش،در مورد آن اغراق شده-که فاشیسم در برابر پروتستان‌های متدیّن و نیز کاتولیک‌ها موضع قاطعی اتخاذ کرده است.به هر تقدیر،تمام سنت‌ نازی با نوعی بی‌دینی یکتانگرانه گره خورده است که از جهات بسیار، عملا در خصومت با مسیحیت است.اعتقاد این اندیشه به نیروهای عنان‌ گسیخته و کور طبیعت،که ملازم با گسترش امپریالیسم آلمان است، منشأ تفاوتی تعیین‌کننده میان صحنهء امریکایی و آلمانی است.تبلیغات‌ فاشیستی امریکایی،قرابت بسیار شدیدی را با برخی نهضت‌های دینی‌ نشان می‌دهد،و این حقیقتی است که گواه آن در آلمان،نقشی است که‌ روحانیون فرقه‌های مختلف در تبلیغات فاشیستی ایفا می‌کنند.1

ارزش عملی تأمل در مورد برخی از شاخص‌ترین ویژگی‌های‌ تعالیم توماس،بیش از هر چیز،در امکان آشکارسازی پس زمینهء شگرد روانشناختی او نهفته است.بسیاری از شگردهایی که تا به حال دربارهء آن سخن گفته‌ایم،مرتب با غیر دینی کردن انگیزه‌های دینی است که‌ توماس هم‌چنان انتظار دارد که بر مخاطبانش موثر باشد.استناد به حقیقت‌ محض،4بازماندهء تقدیرگرایی آیین پروتستان است؛شگرد دقیقهء آخر،5 ،بازماندهء روحیهء آخر الزمانی برخی فرقه‌هاست؛باور جزمی به دوگانگی‌ میان این نیروهای شیطانی و نیروهای الهی،بازماندهء ثنویت مسیحی است؛ ایجاد احساس وجد و اعتلا در جماعت خاضع،بازماندهء موعظهء کوه‌ جلّجتا است،و این فهرست را می‌توان ادامه داد.بدون این پس زمینهء مبتنی بر تداعی،و سنگینی اقتدار ناشی از آن،کل برنامهء تبلیغاتی توماس، حتی به اندازهء نیمی از تاثیر فعلی را نمی‌داشت.ازاین‌رو مواجههء صریح‌ با مبانی اعتقادی تبلیغات توماس و هرآنچه به این آوازه‌گری مربوط می‌شود،امری عاجل است.تبلیغات فاشیستی،از راه غیر دینی کردن‌ انگیزه‌های مسیحی،شمار بسیاری از آنها را به ضد خود بدل می‌کند و همین فرآیند است که اکنون کانون توجه ماست.تلاش خواهیم کرد که‌ تناقض میان انگیزه‌های دینی موردنظر توماس و اهداف نهایی‌اش را آشکار کنیم.اهداف حقیقی او،هم‌چنان‌که خاطرنشان خواهیم کرد،ضد دینی است.توماس،این روانشناس زیرک توده‌ها،می‌داند چرا از دین‌ سخن می‌گوید:او باید با موجودیت احساسات دینی در میان مخاطبانش‌ تسویه حساب کند.اگر برای مخاطبان خاص او به وضوح مشخص‌ می‌شد که اهدافش صراحتا در تضاد با آن آرمان‌های مسیحی است که‌ مدعی دفاع از آنهاست،بسا که این احساسات دینی در جهت عکس بروز می‌یافتند،و این همان اتفاقی است که پس از رو شدن دست نازی‌ها در آلمان رخ داد.

>شگرد چرب زبانی

در موعظه‌های توماس،رسانهء دین،صرف نظر از محتوای اعتقادی‌اش، از طریق فضای روانشناختی خاص خود بر دل و جان مخاطب تاثیر می‌گذارد،به نحوی که می‌توان این تاثیر را حتی موثرتر از نقش تبلیغی‌ محتوای دینی به شمار آورد.این فضا اساسا بر بستر یک چرب زبانی‌ مشخص،آمیزه‌ای از احساسات آکنده از دلتنگی و شکوه تصنعی،شکل‌ گرفته که تاثیر آن طبعا در هر جمله‌ای که ادا می‌شود پیداست.البته‌ می‌توان این زبان‌آوری را صرفا ویژگی شیوهء موعظهء توماس دانست،اما باید یادآور شویم که شخص هیتلر،که تا این اواخر به‌ندرت از حربهء دین بهره می‌گرفت و بعد از آن هم صرفا به اشاراتی کلّی به مفاهیم دینی‌ بسنده می‌کرد،اکنون در گفته‌های خود به لفاظی‌های مشابهی رو آورده‌ است.در این نوع موعظه،هالهء تقدس از هرگونه محتوای مذهبی جدا شده و در سیطرهء مفاهیمی قرار گرفته که دلبخواهی انتخاب شده‌اند، مفاهیمی هم‌چون نیاکان یا مردهء متحرک که عمدتا واجد اشاراتی مبتنی‌ بر زنده پنداری-آنیمیسم-اند.این‌جابجایی،در کل با یک لحن عاطفی‌ بیان می‌شود که عدم صداقت بی‌شرمانه و تقلبی بودن آن،برای هر اهل‌ فکری این سؤال را پیش می‌آورد که رمز نفوذ کلام آشوبگران فاشیست‌ در چیست؟آن‌گونه که از روال کلی این چند و چون‌ها برمی‌آید، شاید منطق معمول،چنین حکم کند که مردم عادی و ساده‌اندیش هم‌ به سبب برخورداری از شمّ حقیقت،از این لحن که یادآور چرب زبانی‌ روباه است دل‌زده می‌شوند.اما این فرض،نادرست است.هر کس که با هنر عامه آشنا باشد،می‌داند که به ویژه در میان خوانندگان و بازیگران‌ مردم‌پسند،گرایش بسیار شدیدی به بیان احساسات اغراق‌آمیز و لحن کاذب دیده می‌شود.شاید علت این امر تا حدی‌ اشتیاق مردم به چیزهای تند و اغراق‌آمیز باشد که به نحوی تداعی‌گر کمال‌جویی است. اما بی‌تردید علت عمیق‌تری هم‌ دارد که همان میل باطنی به‌ ظاهرسازی است. همین تمایل‌ و تلقی است که بازیگران را پیش از هر چیز آدم‌هایی می‌داند که قادرند به‌ خوبی وانمود کنند،چهرهء واقعی خود را پنهان سازند،و خود را به جای‌ دیگری جا بزنند.مردم بیش از تمایل به بازنمایی حقیقت توسط بازیگر، از او انتظار یک اجرا دارند.برای آنان منبع لذت واقعی،همین لحن و حالات کاذب است زیرا این حالات را نشانه‌های یک اجرا،و الگوی‌ محاکات می‌دانند،و دیگرچه فرق می‌کند که این الگو برایشان آشنا باشد یا نباشد.شاید توضیح این امر را بتوان در عقدهء محاکات سرکوب‌ شده یافت که در بخش دیگری از کار خود درباره‌اش بحث کردیم. 2شگرد لحن کاذب به ویژه وقتی موعظه‌های توماس را می‌شنویم‌ مشهود است،هرچند گاه در متن نوشتاری آن نیز احساس می‌شود.مثال‌ زیر نمونه‌ای از این شگرد است که در آن توماس از لحن کشیشان فرقهء کاپوسن‌6بهره می‌گیرد:

من از باب مقایسه در وضع ملت بزرگمان تامل می‌کنم و به این‌ می‌اندیشم که در روزگار گذشته چگونه بوده است،اکنون چگونه است‌ و در آینده چگونه خواهد بود.و هم‌چنین به این می‌اندیشم که اکنون‌ چه تغییراتی را از سر می‌گذراند.من دیروزش را با امروزش مقایسه‌ می‌کنم،زنانش را،خانواده‌اش و کلیسایش را مقایسه می‌کنم؛وقتی به‌ این می‌اندیشم که ملت من چه بوده و چه می‌تواند باشد،سیل اشک بر صورتم روان می‌شود.3

مطالعهء دقیق ادبیات سنت احیاگری،از جمله همین شرح حال‌ افشاگرانهء بیلی ساندی‌4بسیاری از شگردهای روانشناختی تبلیغات‌ مدرن فاشیستی را بر ما آشکار می‌کنند،به ویژه آن دسته از تبلیغات را که جنگ علیه شر را نوعی نمایش عمومی می‌دانند،و یا آن تبلیغات که‌ هدفشان رابطهء تقلیدی میان موعظه‌گر و مخاطبانش است.

>شگرد فروپاشی

برای تغییر محتواهای دینی در جهت مقاصد دنیوی و سیاسی،باید آنها را خنثی کرد.صرف نظر از عمق رابطهء تحجّر دینی با جریان‌های‌ اجتماعی ارتجاعی از جمله ضد یهودیگری،لازم است که محتوای‌ دین دستخوش تغییراتی شود تا به زمین آورده شود.برخورد آشوبگر فاشیست مدرن با انگیزه‌های دینی به گونه‌ای است که گویی این انگیزه‌ها بازمانده‌های از هم پاشیدهء مذهب گذشته‌اند؛او چنین فرض می‌کند که‌ هر گونه اعتقاد راسخ و استوار از هم پاشیده است،پس بازمانده‌های‌ دینی سنتی را سرند می‌کند،آنچه را که مناسب اهدافش است انتخاب‌ می‌کند و بقیه را کنار می‌گذارد.به رغم شیوهء بیان متحجرانه‌اش،برخورد او با دین کاملا عمل‌گرایانه است.او هیچ موضع قاطعی اتخاذ نمی‌کند و این نقصی است که سعی می‌کند با ادعای اتخاذ موضعی فراتر از منازعات خشک اندیشانه،و با تایید وحدت دینی،آن را جبران کند. اصول اعتقادی‌اش فقط از یک جهت استوار است و آن ضدیت با لیبرالیسم است.این آنتی لیبرالیسم دینی،حجابی برای آنتی لیبرالیسم‌ سیاسی است که جسارت دفاع آشکار از آن در او نیست،و این درست‌ یادآور اقتدارطلبی دینی است که به لحاظ روانشناختی به عنوان جایگزین‌ آن اقتدارطلبی سیاسی‌ای عمل می‌کند که در راه است.با این حال، توماس در چارچوب یک آنتی لیبرالیسم عام،توامان از تعالیم ارتدکسی‌ -به ویژه بنیادگرایی جنوبی-و از باورهای انجیلی و سنت احیاگری‌ بهره می‌گیرد و برای اتخاذ چنین نگرشی،استنادش به این واقعیت است‌ که دو جریان ذکر شده همانندی‌های بسیار دارند،چرا که هر دو،در تمایز با آیین روشنگری-مدرنیسم-در امریکا،اثباتی هستند.با این‌ حال توماس با تکیه بر همین نگرش که قائل به تمایز میان گرایش‌های‌ متفاوت نیست،و نیز همراه با نتیجهء منطقی‌اش،یعنی خنثی‌سازی تعالیم‌ مذهبی،تا آنجا پیش می‌رود که کمترین اعتراضی به تضادهای آشکار میان‌ جریان‌های دینی نمی‌کند که از آنها بهره می‌گیرد.هم راستا با اصل کلی‌ حاکم بر اندیشهء توماس که نوعی مخالف خوانی را به نگاه جانبدارانه‌ ترجیح می‌دهد،انگیزهء فرقه‌گرایی غالب می‌شود.اما از آنجا که در امریکا، فرقه‌ها،خود قدرت‌های سنتی هستند و نگاه فرقه‌گرایانه برای کل رویکرد دینی اساسی است،فرقه‌گرایی او نیز قابلیت ادعاهای سنتی و ارتدوکس‌ را دارد.شاید واقعیت این باشد که علت پاشیدگی آن اقتدار دینی و احساسات دینی کماکان موثری که مبنای استناد توماس است،ماهیت‌ اساسا فرقه‌ای دین در امریکا باشد،که در تقابل با کلیساهای نهادینهء آلمان قرار می‌گیرد که کمابیش نهادهای دولتی بودند.فرقه‌های امریکایی‌ به دلیل نزدیکی بیشتر با باورها و احساسات فرد و نیز ویژگی‌های سنتی‌ فرد،از جهت نفوذی که بر افراد دارند،قدرتمندتر از فرقه‌های آلمانی‌ هستند.تفکر امریکایی این‌گونه بود که فرد بیش از آنکه خود را با یک‌ مذهب پیشینی منطبق سازد،خود،مذهبش را انتخاب می‌کرد.این وضع‌ رابطهء صمیمانه‌تری میان فرد و الگوهای رفتاری دینی‌اش ایجاد می‌کند،و این ویژگی حتی امروز که تفاوت‌های تعصب‌آمیز میان فرقه‌ها بسیار کم‌ رنگ شده،محسوس است.در امریکا نفوذ تشکیلات فرقه‌ای بر خانواده، و تمایل این تشکیلات به سنت،به مراتب بیش از آلمان است که در آنجا،لا اقل نقش کلیسای پروتستان قرن‌هاست که تا حد نوعی کارکرد اجتماعی تقلیل یافته است.آشوبگر فاشیست باید با حضور این جوهر فرقه‌گرایانه در فرد کنار بیاید،هرچند که شاید این جوهر،صورتی غیر دینی پیدا کرده باشد.او نمی‌تواند صراحتا با این جوهر به دشمنی برخیزد، بلکه باید آن را در مسیر اهداف خود به جریان اندازد،و البته این کار چندان دشوار نیست.

این زمینهء عام فرقه‌گرایی به گونهء تناقض‌نمایی،نشان قدرت غریزی‌ بعضی از انگیزه‌های ارتودکس است.برای مثال یک الگوی کلیسایی‌ برای وضعیت استیصال وجود دارد که تبلیغات فاشیستی همواره آن را ایجاد کرده است.بیان این وضعیت در سخنان توماس هشدار دربارهء خطر فروپاشی مسیحیت به دلیل غلبهء عقلانیت است.ارائهء این چهرهء منفی،یعنی استناد به خطر فرضی انهدام و فروپاشی است که قرابت‌ توماس با بنیادگرایی را آشکار می‌کند.به اعتقاد توماس،کلیسا،که جهان‌ صغیری برای امت-جهان کبیر-است،در معرض مخاطره‌ای شوم قرار دارد.پیروزی قریب الوقوع شیطان در حاکمیت کمونیسم،موقعیت رو به‌ رشد فرقه‌های رسمی،و طرح و توطئه‌های آن نیروهای اهریمنی،همه‌ و همه اسباب فروپاشی کلیساست.این وضع اقتضا می‌کند که نوعی‌ اتحاد به معنای فاشیستی آن شکل گیرد.طبق گزارش‌های مقامات مسئول‌ کمونیست،فقط طی سه سال گذشته،چهار تا پنج میلیون نفر از جوانان‌ شانزده تا سی سالهء ما،جذب این جریان شده‌اند.کمونیست‌ها افکاری‌ را در ذهن نوجوانان ما رسوخ می‌دهند که علیه نهادهای مسیحی،علیه‌ کلیسا و ملیت،و علیه قانون است....امروز،آزادی از مذهب فراگیر شده،و چند سالی تا انهدام مسیحیت باقی نمانده است.5

حمله به آزادی در داخل تشکیلات کلیسا،که ظاهر کاملا ضد فرقه‌ای‌ دارد،به وضوح نشان می‌دهد که هدف پنهان توماس،وقتی دم از دفاع از آزادی‌های قانونی می‌زند،چیست.جنگ توماس علیه فروپاشی فرضی‌ اعتقاد سنتی،توسط نوگرایی دینی،یک وجه خاص دارد:جهت‌گیری‌ این جنگ علیه اعتقاد به پیشرفت و اصالت مادی تکامل است.حسب‌ ظاهر،توماس در پی آن بود که با باپتیست‌های بنیادگرا نرد دوستی ببازد، اما نوع تبلیغاتش باعث سرزنش او از سوی مقامات بنیادگرا شد.نامه‌ای‌ از یکی از برادران روحانی‌مان از کلیسای باپتیست کالیفرنیا پیش روی‌ من است.مردی که وظیفهء خطیری را به عهده گرفته،نوشته است."دو چیز ذهن مرا عمیقا به خود مشغول کرده است:تهدید این خطر پنهانی‌ قریب الوقوع،و موضع شما به عنوان افراد مسیحی.من دوشادوش شما می‌ایستم تا مدرنیسم و کمونیسم را منکوب کنیم."خدا را به سبب سخنان‌ این مرد خدا سپاس می‌گوییم و شاکریم که او در راهی که پیش گرفته‌ایم، پشتیبان ماست."6

توماس اساسا به این خاطر با بنیادگرایان همدلی می‌کند تا علیه نظریهء

تکامل که به زعم او ذروهء مدرنیسم ضاله است،مبارزه کند.به من گوش‌ بسپارید.روزگاری باور داشتیم که انجیل کلام الهی است،اما امروز، تکامل انواع را تعلیم می‌دهیم.شما با خبرید که گروهی از معلمان به‌ ویلیام جنینگز بر این‌7می‌خندیدند،اما من به شما می‌گویم که بر این یک‌ پیام‌آور بود.ویلیام جنینگز بر این یک مسیحی بود...بر این به شدت با نظریات داروین مخالفت کرد،او علیه آرای نیچه به پا خاست،او علیه‌ هر چیزی که فکر می‌کرد ملت ما را تحقیر می‌کند به پا خاست...ویلیام‌ جنینگز بر این متوجه بود که بعد از یکی دو نسل اگر به روال نظریهء تکامل که ما را از نسل میمون می‌داند،و معتقد است پدران ما میمون‌های‌ انسان‌نما هستند،پیش برویم،ملت ما همراه با همهء نهادهایش،محکوم‌ به فروپاشی است.7

بد نیست یادآور شویم که حملهء توماس به داروینیسم به علت نادرستی‌ این نظریه نیست،بلکه به این خاطر است که این اندیشه تاثیرات اخلاقی‌ مخرب دارد.می‌بینیم که شیوهء برخورد او کاملا مصلحتی است.در تصور او دین عرفی،به تمامی،ابزار حفظ نظم و انضباط است.اما این دیدگاه‌ باعث آشفتگی‌های غریبی می‌شود.

>شگرد گوسفند و گوزن

کار دیگری که توماس از سفرهء اقتدار باورهای عرفی به غنیمت برده، محکوم کردن بی‌امان گناهکاران و استناد به این اصل است که تکلیف‌ گناهکار و بی‌گناه،یک بار بر همیشه روشن شده است.فرقه‌گرایان- اگر حساب بدعت‌گزاران را از آنها جدا کنیم-همواره دغدغهء رستگاری‌ گناهکاران را دارند.راه چاره،یا قبول آیین تازه از سوی آنان است و یا تفسیر عارفانه از مفهوم گناه که مقدمهء رهایی است.در نقطهء مقابل، مذهب ارتدوکس رسمی قرار می‌گیرد که از گناهکاران یا آنان که به تمام‌ و کمال سرسپردهء این مذهب نیستند دردی را دوا نمی‌کند.گناهکار یعنی‌ محکوم ابدی؛این دیدگاهی است که روزگاری جزیی از نهاد قدرت‌ کلیسا بود.توماس این مفهوم را به عاریت می‌گیرد درحالی‌که روایتی از تشکیلات خاص خود را در پس ذهن دارد.

این شیوهء گزینش،از لحاظ اصول اعتقادی،شگرد گوسفند و گوزن‌ را تشدید می‌کند.این شگرد در بسیار از تحلیل‌های مربوط به تبلیغات‌ فاشیستی مورد تاکید قرار گرفته که نمونه‌ای از آن تحلیل کافلین‌98 ،با عنوان برچسب زدن و تقلب کردن است.هیلتر در کتاب نبرد من‌ می‌گوید تبلیغات اگر بخواهد موثر باشد،باید همواره دشمن را موذی و شریر،و خود را شریف و ستودنی تصویر کند.این اندرز،در رویهء مورد نظر تماس حال و هوای ویژه‌ای پیدا می‌کند زیرا با ثنویت دینی گره‌ خورده است.او بر این باور است که در میان نیروهای اساسی زمان ما، مبارزه‌ای ماورایی میان حاکمیت خداوند و حاکمیت شیطان درگیر است. در این ارتباط او به هیچ فرایند میانی و یا دیالکتیکی قائل نیست،بنابراین‌ دشمن به‌طور پیشینی محکوم است،بی‌آنکه برای اثبات این محکومیت‌ نیاز به استدلال باشد:«به چه چیز باید ایمان داشته باشم؟به اینکه‌ مسیح بر شیاطین غلبه کرد.»9این دوگانگی مستقیما به صحنهء سیاست‌ کشیده می‌شود.توماس می‌گوید،این مسئله،پیش‌تر در عهد جدید،حل‌ و فصل شده است:«ای مردم،اکنون زمان نبرد فرا رسیده.نیروهای الهی‌ و معتقدان به اقتدار امریکا در یک سو،و نیروهای ظلمت و کمونیسم در سوی دیگر.»01

شیطان به زمین آمده و چنان در میان مردم،در میان این سازمان‌ها و تشکیلات جولان می‌دهد که در تاریخ عالم سابقه نداشته است.امروز، به هر جا می‌نگریم،ابرهای سیاه در راهند.امروز،به هر جا می‌نگریم‌ کسانی را می‌بینیم که علیه مسیحیت پیام‌هایی آورده‌اند.هم اکنون،در همین ساعت،میلیون‌ها مرد و زن آنجا در آن سرزمین ظلمت،در روسیه‌ سر می‌کنند که افکار ضد مسیح بر آنها چیره شده است.برادران،خداوند حجت را بر تمام کرده است.11

توماس این الهیات مبتنی بر ثنویت را برای تیز کردن آتش جنگ‌ به کار می‌گیرد،جنگی که شأن و شکوهش اعتقاد به امور مطلق است. توماس هیچ شاهدی بر شیطان بودن کمونیست‌ها ارائه نمی‌کند،هم‌چنان‌ که هیچ شاهدی بر این مدعا وجود ندارد که توماس در جبههء حق است، مگر اینکه او نام خدا را بر زبان می‌آورد.لازم است که یک وجه ویژه از شگرد گوسفند و گوزن را خاطرنشان کنیم.بدیهی است توماس که به‌ مفاهیم دین مسیح توسّل می‌جوید،در اشاره به نیروهای الهی به ابعاد غیر مادی توجه دارد،او به قدرت جسمانی عنایتی ندارد،عنایت او به عظمت‌ اخلاقی است.با این حال در موعظه‌های باطنی‌اش،نمی‌تواند از ستایش‌ ویژهء یک انسان بزرگ که در کنف حمایت او سخن می‌گوید،خودداری‌ کند.پس به ناچار چرخشی در گفته‌هایش دیده می‌شود که نقل قول زیر تجسم آن است:«آنان درصدد بودند که حسادت یوحنا را برانگیزند، اما او بزرگ بود،نه آنکه جسم قدرتمندی داشته باشد،نه،روح بزرگی‌ داشت.»21استرایشر،01این شکارگر یهودیان و مرد پرآوازهء آلمانی، که جثه‌اش به طرزی نامعمول ریز نقش است،در تعابیرش از عظمت‌ ناسیونال-سوسیالیست‌ها،عین همین عبارات را به کار گرفت.برای‌ اینکه در چنین گفته‌ای،ردّ مشخص احساس حقارت ناشی از ناتوانی‌ جسمی را بیابیم،کافی است به روانشناسی آدلر توجه کنیم.توماس خود، آدم تنومندی است،اما به عنوان خبرهء کار آن قدر به روحیات مستمعانش‌ آشنایی دارد که نیازهای روانی آنها را دستمایهء نفوذ کلامش کند.

>شگرد تجربهء شخصی

باور مبهم به نوعی انقلاب محافظه‌کارانه...به شکلی تقریبا ملموس‌ در تعلیمات مخاطره‌آمیز توماس بیان می‌شود.تاکنون متوجه شدیم که‌ ارتدوکسی تصنّعی،متناظر با عنصر اقتدارطلب محافظه‌کارانه است،حال‌ می‌توان گفت که تعلقات احیاگرانه و فرقه‌ای توماس،تبیین عنصری‌ به ظاهر انقلابی است.آن ناهمنوایی که منشأ اصلی فرقه‌های امریکایی‌ بود،باعث شد که در این فرقه‌ها،ضدیتی با نهادهای متمرکز مانند کلیسا و دولت شکل گیرد.این وضعیت کاملا با ایدئولوژی فاشیستی‌ هماهنگ است.رفتار به ظاهر شورشگرانه یا بنیادستیزی،که در فرقه‌ها دیده می‌شود،وقتی با تمایلات اقتدارطلبانه،زاهدانه و بازدارنده تعلیق‌ می‌شود،ساختاری کاملا مشابه با ذهنیت فاشیستی پیدا می‌کند.ناسیونال‌ سوسیالیسم،به‌طور اخص،شیوه‌ای دولت‌ستیز اتخاذ کرده و طرفدار مفاهیمی چون ملت،مردم،یا حزب است.در این دیدگاه،دولت صرفا ابزاری جهت کسب مواضع مشخصی از قدرت است،ازاین‌رو فاقد هر گونه عینیتی است که حقوق ستمگران احتمالی را تضمین کند.31این‌ نگرش ضد دولت توسط فاشیست‌های امریکا به کار گرفته شده و بدل به‌ یک دیدگاه ضد حکومت گردیده که از خصومت مرتجعان امریکایی با طرح اصلاحات اجتماعی‌11تغذیه می‌کند.در این مورد،آن فضای سنتی‌ فرقه‌ای و مخالف با تمرکز،سلاح سودمندی برای نبرد است.با این همه، هرچند که فاشیست‌ها شیوهء خاص خود را دارند،نتیجه‌ای که عملا به‌ دست می‌آید،تقویت بیش از حد اقتدار دولت است،و بد نیست که همهء امریکایی‌هایی که از توجه به مسائل کلان اجتماعی پروا می‌کنند و صرفا نظر به جزئیات دارند،از این حقیقت آگاه باشند.

بازتاب یک چنین نگرش عامّی را می‌توان در خصومت نازی‌ها با کلیساهای رسمی مقتدر دید.در کلام توماس،این دشمنی معمولا به‌ صورت تهاجم علیه فرقه‌های رسمی کلان،مثل پیروان کلیسای پرسبیتری، متدیست‌ها،و پیروان کلیسای اسقفی،پدیدار می‌شود،و توماس،مفاهیم‌ احیاگرانه،به دور از واقعی و تحریک‌آمیز خود را علیه آنها علم می‌کند. مبنای آن تحریف فاشیستی که در جهت اهداف سیاسی،و نهایتا ضد دینی،به دستکاری ذهنیت‌های بی‌پایه در باب واقعیات دین می‌پردازد، تاکید بر تجربهء شخصی است،و این تجربه را در تقابل با هرگونه آموزه‌ای‌ قرار می‌دهد که واقعیت و موضوعیت دارد. شاید فرع بر این مطلب،تاکید توماس بر وضعیت آخر الزمانی باشد.نقل عبارتی از توماس،روشنگر استفاده او از این عناصر است:

از یاد نبریم که عیسی مسیح ما را به کلام خود سفارش می‌کند...نه به‌ کلام عهد عتیق،و نه به کلام برخی راویان،بلکه به کلام خود...و اکنون، برادران،من حکمت این کار را درمی‌یابم.من می‌فهمم که این کار دلایل‌ بسیار دارد.من این را می‌دانم.چرا که بیش از بیست سال پیش تجربه‌ای‌ شخصی را از سر گذراندم،تجربه‌ای از این شخصیت حی و حاضر که‌ او را عیسی مسیح می‌نامیم.من به یک تجربهء شخصی دلگرم هستم.من‌ به آنچه عیسی در آنجا گفت باور دارم،پس به کلام او باور دارم،چرا که برای من این کلام،اینجا و اکنون،و چون گنجینهء امروزم،عین حیات‌ سرمدی است.و چنین بود که از هرآنچه که به واسطهء بستگی به جسم‌ خود دوست می‌داشتم،به یک‌باره بیزار شدم.کوتاه بگویم،تحولی به تمام‌ معنا،در زندگی و روح و روانم شکل گرفت.41

مهم آنکه تاکید بر شخصیت مسیح و به تبع آن ارشاد به دین تازه به‌ شیوه‌ای بیان شده که آشکارا در ضدیت با نصّ کتاب مقدس است.عهد عتیق،به کنایه به عنوان یک دین رسمی و از نفس افتاده محکوم شده‌ است.این رفتار از عهد گنوسی‌ها بارها در تاریخ مسیحیت تکرار شده‌ است.وانگهی استمداد از تجربهء بلاواسطه و شخصی دینی،در عوض‌ بهره‌گیری از آموزه‌های منسجم دینی،نشانهء ناتوانی از پیشبرد عقلایی‌ موضوع است.توماس بر صراحت و بی‌واسطگی رابطه‌اش با پروردگار اصرار می‌ورزد تا هرگونه دخالت عوامل بیرونی را انکار کند:«کلام‌ صریح خداوند این است که هیچ انسانی نباید شما را تعلیم دهد زیرا روح‌ القدس است که تعلیم می‌دهد.در تمام عمر اعتقاد راسخ داشتم که باید مستقیما از جانب خداوند هدایت شوم.»51به وضوح می‌توان دید که‌ چگونه دینداری فرقه‌گرایانه می‌تواند به تهاجم علیه کلیسا و از این طریق‌ تهاجم علیه هرگونه دین مشخص و سازمان یافته بدل شود.

مفهوم ارشاد فرد برای قبول دین نو که در تمایز با دین نهادینه قرار می‌گیرد،به واسطهء اعتقاد فرد به قریب الوقوع بودن یک فاجعهء جهانگیر که-آخرین روزهای حیات کلیسا را رقم می‌زند-تقویت می‌شود. این دیدگاه،مبنای اعتقادی و احیاگرانهء شگرد دقیقهء آخر است.فرد، وقتی خود را مواجه با محشر می‌بیند،راهی ندارد جز آنکه به خدا و رابهء بی‌واسطه‌اش به خدا بیاندیشد،و دیگر واسطهء کلیسایی که به آن‌ تعلق دارد،چاره‌ساز نیست.هم‌چنان‌که پیش‌تر گفتیم،توماس حتی از توسل به بی‌اساس‌ترین خرافه‌ها ابایی ندارد و این امر،عمیقا نشانهء هشدار دهنده‌ای است که به وضوح از به قهقرا رفتن احیاگری خاص او تا حد گونه‌ای از دین طبیعی اساطیری خبرمی‌دهد.آثار و نشانه‌های پیشگویی‌ پدیدار شده‌اند...من نمی‌خواهم شما را به سبب زمین لرزه‌هایی که‌ تاکنون در کالیفرنیای جنوبی حادث شده به وحشت بیندازم(در اینجا شرحی از زمین لرزه‌های کالیفرنیا می‌دهد).تاکنون می‌پنداشتیم که فقط کالیفرنیای جنوبی در معرض زلزله است،اما چنین نیست و ما شاهد زلزله‌هایی در سراسر جهان هستم که شدت و وسعت آن باور نکردنی‌ است.از 1091 تاکنون،بیش از یک میلیون انسان فقط به دلیل زمین لرزه‌ از میان رفته‌اند61

به وضوح می‌توان ارتباط میان شیوهء ایجاد رعب و احیاگری دینی‌ توماس را دریافت.دو عنصر غالب این احیاگری،یعنی استناد به امور غیر عقلی و ظهور دوبارهء حضرت مسیح،طبعا منجر به تضعیف مقاومت‌ فرد می‌شود.توسل به تجربهء شخصی،در تقابل با تکیه بر اصول اعتقادی‌ کلیسا،عملا باعث می‌شود که فرد خود را تسلیم احساسات کند.71این‌ باور که جهان به پایان خود نزدیک می‌شود،فرد را به وحشت می‌اندازد و او برای نجات روح خود هرآنچه را از او بخواهند انجام می‌دهد، بی‌آنکه آنها را به محک عقل بسنجد.به این ترتیب نگرش‌های احیاگرانه، که اصالتا نمود رهایی دینی به حساب می‌آیند،آشکارا در خدمت آرمان‌ فاشیستی اطاعت کورکورانه قرار می‌گیرند.

>ترفند نهادستیزی

در تبلیغات توماس،دگردیسی دیدگاهی که مبنای دین را باورها و ذهنیات فردی می‌داند به جانبداری فاشیستی،به زبان سیاست اتفاق‌ نمی‌افتد،زیرا او محتاطتر از آن است که به هرآنچه که کاملا نهادینه‌ شده،و از جمله حقوق تصریح شده در قانون اساسی امریکا اشاره کند. راهی که او انتخاب می‌کند،حرکت در حوزهء محدود خاص خودش است‌ که در حقیقت برخوردی نیمه حرفه‌ای با امور کلیساست.می‌توان گفت‌ شیوهء برخورد توماس با مسائل کلیسا،هرچند هیچ‌گاه هویت صریح‌ و روشنی ندارد و همواره با نوعی ابهام همراه است،در واقع الگوی‌ تلویحی آن چیزی است که او در ضمیر پنهانش می‌خواهد در میان ملت‌ امریکا اتفاق بیفتد.او اصول خدشه‌ناپذیر خودکامگی را در لابه‌لای بحث‌ دربارهء امور کلیسا به خورد شنوندگانش می‌دهد و تفسیر این گزاره‌ها به زبان تند سیاست را به خود آنها وا می‌گذارد.برای او تعارض میان‌ دیدگاه احیاگرانه و موجودیت فرقه‌های رسمی،نوعی ابزار تعلیمی است‌ که به او امکان می‌دهد الگوی خود را براساس شالوده‌هایی بنا کند که به‌ ظاهر کاملا دینی‌اند.این‌گونه است که ترفند اتحاد،عمل می‌کند.توماس‌ با انتقاد از فرقه‌گرایی به هرگونه تعصب و تفرقه که مرتبط با فرقه‌گرایی‌ است می‌تازد:

اعتقاد دارم که زمان فرقه‌گرایی عملا سپری شده است،ساده بگویم‌ از این پس هرگونه حرکتی به سمت فرقه‌گرایی،متوقف خواهد شد. اشارهء من به باپتیست‌ها،جمعیت کلیساهای آزاد،و طرفداران کلیسای‌ پرسبیتری است،با این حال فراموش نکنیم که در زمان ما،اصول زندهء مسیحیت در حال گسترش است و ما این را پیش از هر چیز مدیون رادیو هستیم.81

تمایز میان این اصول زنده مسیحی و فرقه‌گرایی آن قدرها شاخص‌ گفتار توماس نیست، بلکه مشخصهء گفتار او این سخن است که در زمان ما احیاگری به پشتوانهء رادیو صورت می‌گیرد. فراموش نکنیم که‌ رادیو یک ابزار فنی فراگیر است و جزء جدایی‌ناپذیر غلبهء انحصاری‌ وسائط ارتباط جمعی در دوران مدرن می‌باشد.سخن از احیاگری متناظر با این باور است که فرقه‌های مذهبی موجود دقیقا به واسطهء روند نهادینه‌ شدنشان،دیگر نیروهای زنده‌ای نیستند،یا به زبان روشن‌تر،توده‌ها ایمانشان را به اصول غیر عقلایی دین از دست داده‌اند،اصولی که بدون‌ آن نهضت پروتستان هرگز پا به عرصهء وجود نمی‌گذاشت.برادران،بدانید که مذهب سازمان یافته که ارادهء فوق طبیعی را انکار می‌کند،هر امر فوق‌ طبیعی را نیز از صحنه بیرون می‌کند و آنگاه شما با مذهب مرده‌ای رویارو خواهید بود که باور ندارد پروردگار موجودیتی فوق طبیعت و ملکوتی‌

است؛و به پشتوانهء همین دیدگاه بود که خداوندگار شما و من را تا حد مرگ،آزار و شکنجه کردند.91

تاکید توماس بر غریزه در مقابل عقل،ملازم با تاکیدش بر رفتار خود به خودی در مقابل حاکمیت قاعده و قانون است.به این ترتیب او نوعی‌ روحیهء واکنش را،علیه حمایتی که توسط هرگونه نظم قانونی عاید اقلیت‌ می‌شود،در آنها ایجاد می‌کند.روحیهء ضدیت توماس با هر قانون و نهاد، به شکلی تلویحی اما قدرتمند در شیوه‌ای که زنان را ستایش می‌کند، مشهود است.ما از میان نمونه‌های متعدد فقط یکی را ارائه می‌کنیم: توماس،در ستایش مارتا21،به روحیهء نامتعارف این قدیسهء عمل‌گرا که‌ به‌طور تلویحی،هر گونه آداب و قاعده را به باد انتقاد می‌گیرد،اشاره‌ می‌کند.به این ترتیب توماس به ستایش از نگرشی می‌پردازد که هرچند در محدودهء موعظه‌اش نقش مخرب دارد،در شکل متعالی‌اش می‌تواند به واقع برتر از تقیّد به آداب و قواعد باشد.برای توماس،بی‌اعتنایی به‌ آداب،در تحلیل نهایی،آمادگی برای نقض قانون است.چنین بود که‌ مارتا،وقتی از آمدن عیسی با خبر شد،به دیدار او رفت.اینکه زنی به‌ دیدار مردی برود،امری نامتعارف بود،اما مارتا که رحمت خدا بر روح و روانش باد،انسانی نامتعارف بود.او از پذیرش قانون مسخره‌ای که مانع‌ بروز عشق و دلبستگی‌اش می‌شد سرباز زد.02

>شگرد مخالفت با فریسی مآبی یا زهد فروشی

ذهنیت مداری آرای حاکم بر اندیشهء دینی احیاگران،روح را بزرگ‌ می‌دارد،اما این بزرگداشت را نباید چندان جدّی گرفت چرا که با چرخشی که مرتبط با حملات ادواری توماس به کلیساهای رسمی است‌ کاملا تعدیل می‌شود.اشارهء ما به تقبیح فریسی مآبی یا زهدفروشی است‌ که مظهر اعتقاد به نهاد دین و ایمان به نص کتاب مقدس به حساب‌ می‌آید.انتقاد از زهدفروشی،در عمل نفرت از قانون و تشکیلات را به‌ نفرت از عقل و عقلا،و آنگاه نفرت از اهل یهود،که خطاب توماس به‌ آنان همواره یادآور فریسیان است،بدل می‌کند.توماس با احتیاط تمام‌ تلقی خود از روح را ناگفته می‌گذارد،اما تردید نیست که غرضش،شور و شوق عام برای انجام امور است و نه ظرفیت خاصی از قابلیت‌های‌ روان انسان.او از توجه کتاب مقدس به آنان که روحی مسکین دارند،- عبارتی که در بیان مبارزهء عیسی علیه فریسیان متکبّر آمده-در جهت‌ اهداف خود بهره می‌گیرد.در موعظه‌ای توماس،عبارات موهنی از این‌ دست بی‌شمار است:

برادران،عصر ما تعالیم عیسی را انکار می‌کند.کلیسا،کلیسای سازمان‌ یافته تعالیم عیسی را انکار می‌کند.کلیسایی که از تعالیم روحانیت بنی‌ اسرائیل تبعیت می‌کند و دیگر بار به عقل پناه برده است.اما شما می‌دانید، همهء شما باید بدانید که نوع بشر از راه جست‌وجو قادر به یافتن خدا نیست.عقل محدود عاجز ما،از فهم عرش الهی ناتوان است.12

و یا شما را متوجه این حقیقت می‌کنم که عیسی هرگز موجودیت‌ و حقیقت خود را به آن مردان و زنانی که روحشان منزه نیست آشکار نکرد.لحظه‌ای با من همراه باشید و در این نکته تامل کنید.مسیح حقایق‌ الهی را بر چه کسانی آشکار ساخت؟..عیسی خود را به آن زن آشکار ساخت زیرا او آن‌گونه که باید ساده بود که قصه‌ها و روایاتی را که عیسی‌ به جهانیان می‌گفت باور کند.22

آیین مسیح می‌گوید که حقیقت باید فراگیر باشد و حتی برافتادگان‌ و ستمدیدگان نیز آشکار گردد.توماس این اصل را تحریف می‌کند و حقیقت را تنها در دسترسی کسانی می‌داند که چندان ساده‌اند که قصه‌ها و روایات را باور کنند،و دلیل این تحریف به سادگی آن است که چنین‌ کسانی در برابر غیر حقیقت،کمترین مقاومت را می‌کنند.بی‌شک این‌ تحریف،در طول تاریخ مسیحیت صورت گرفته،اما فقط در زمان ما که فاشیسم از مسیحیت در جهت اهدافش بهره می‌برد،چنین آشکار و منفعت‌طلبانه مطرح می‌شود.به این اعتبار توماس درک هشیارنه‌ای از شباهت خود باهم‌نامش،مارتین لوتر31دارد و او را به این خاطر می‌ستاید که مانند اگوستین قدیس‌41انسانی دانش گریز بود و ممکن نبود توسط گروهی از رهبران خردمند32برگزیده شود.در حقیقت بیزاری از عقل، ریشه در سنت اگوستینی و لوتری دارد و در تقابل با اندیشهء کالونی‌51 قرار می‌گیرد.اتفاقی نیست که توماس نه با کالون،که با لوتر هم‌صدایی‌ می‌کند.جماعت فریسیان،زمینهء بسیار مناسبی برای عقل‌ستیزی توماس‌ هستند زیرا ترکیبی از معرفت و مقام عقلی را نشانه‌های ویژهء دین رسمی‌ می‌دانند.وانگهی دشمنی‌شان با مسیح باعث می‌شود که توماس به سادگی‌ آنان را طلایه‌دار جریان ضد مسیح قلمداد کند.انگیزهء پنهان او در این‌ رویّه،دل‌آزردگی از عقل است.آنان که ناگزیر از تحمل رنجند،اما نه‌ قدرت تغییر وضعیت خود را دارند نه ارادهء آن را؛معمولا از اهل خرد که‌ امکان تامل در وجوه زیانبار وضعیت خود را دارند،بیزازند؛حال آنکه‌ باید از عاملان رنج خود بیزار باشند.این دشمنی به سبب این واقعیت‌ تشدید می‌شود که اهل فکر،از کار سخت معاف هستند،بی‌آنکه در اختیار ارباب قدرت باشند.بنابراین،این بردگان رنج فقط به اهل فکر حسد می‌ورزند،بی‌آنکه حرمتی برای آنان قائل باشند.نمایش ویژهء توماس، یعنی ستیز با عقل،بخت بلندی برای موفقیت دارد.موعظهء جلجتا برای‌ آنان که در عین رنجش از ذهنیت عقیم خود،مغرضانه از ستایش این‌ ذهنیت دست نمی‌کشند،تبدیل به ایدئولوژی می‌شود:

ای مردم،اکنون نیک می‌فهمید که عیسی مسیح انسان شریفی بود، پیشوای راستین مردم زمان خود بود،رهبر بزرگی بود،اما از پذیرش این‌ حقیقت سرباز می‌زنید که او تجسّد خداوند بود.بدانید که مسیح،ناتوان‌ از کلام کذب است،بدانید اعتقاد به اصل‌"پسر را بزرگ دارید،آن‌سان‌ که پدر را بزرگ می‌دارید."،که در کتاب مقدس آمده،ضامن دوام کلمهء خدا و بی‌اعتقادی به آن اسباب انهدام آن است.برادران،راهی برای تقرب‌ به خدا نیست مگر به واسطهء عیسی مسیح،پسر خدا.من آگاهم که قبول‌ این سخن از جانب بعضی از شما که به گونه‌ای دیگر تعلیم دیده‌اید، دشوار است.اما برای هیچ مرد و زنی امکان رستگاری نیست مگر به‌ واسطهء عیسی مسیح،و پدر را بزرگ نمی‌توان داشت مگر از طریق بزرگ‌ داشتن پسر.42

نظر به اینکه تفاوت اصلی میان آیین‌های مسیح و یهود،مربوط به‌ قبول یا عدم قبول پسر است،این وعظ،به‌طور تلویحی،موضع‌گیری‌ علیه یهودیان است.توماس این باور را که مسیح،نه برای نقض،بلکه‌ برای اجرای شرع،یعنی عهد عتیق مبعوث شده کم اهمیت جلوه می‌دهد. از نظر او-نظری که بی‌شک او را از زمرهء بنیادگریان خارج می‌کند- عهد جدید،انکار عهد عتیق است:مطابق نصّ عهد جدید،و مطابق‌ کلمهء خدای حیّ،ممکن نیست نفس انسان،فناناپذیر باشد،مگر آن مورد برخاستن عیسای ناصری از صلیب جلجتا و از گور یوسف ارامه،که از باب رازگشایی بود.52

توماس با اعتبار بخشیدن به آنان که به آیین مسیح نزدیکند،بی‌آنکه‌ به آن متعهد باشند،در عضو تصدیق عهد عتیق،آن را انکار کرده و از این طریق یهودیان را نیز انکار می‌کند:شیطان همواره در کمین است تا بر فرزندان خداوند،از طریق نزدیکانشان چیره شود.شیطان آگاه است‌ که سیطرهء مستقیم بر مخلوق خدای حیّ،محال است،پس می‌کوشد از طریق کسی که به مرد یا زنی نزدیک است بر آنها چیره شود.این امر در یهودیه مصداق خود را یافت.در باب چهارم انجیل متی می‌خوانیم که‌" عیسی بر شیطان غلبه کرد."اگر به انجیل لوقا بنگرید آمده است که در شام آخر،شیطان در یهودای اسخریوطی حلول کرد.شیطان گفت من قادر نیستم بر شخص عیسی چیره شوم،پس باید اسباب مرگ او را از طریق‌ کسی از نزدیکانش فراهم کنم.62

کل این روایت،به ویژه ارتباط لفظی میان یهودیه،یهودا و یهودیان، و نیز از طریق این همانی یهودیان با هلاک‌کنندهء مسیح،اشاره به شگرد ستیز با فریسیان دارد.

>شگرد ایمان نیاکان

موثرترین پیوند میان الهیات و سیاست توماس،مفهوم ایمان نیاکان‌ است که می‌توان آن را مفهومی ماهیتا ضد مسیحی دانست.دعوی‌ مسیحیت،طلب حقیقت است نه مطالبهء پذیرش سنت،پس آنکه به این‌ خاطر ایمان می‌ورزد که نیاکانش ایمان داشته‌اند،اساسا اهل ایمان نیست، و از قضای روزگار شگرد ایمان نیاکان،حاوی اشاراتی به اعتقاد آبا و اجدادی،و آیین اساطیری اعتقاد به طبیعت است که با جوهر مسیحیت در تعارض است.اما حضور این عنصر طبیعت باور در سراسر دورهء سیطرهء آیین پروتستان مشهود است-و البته جایگزین مفهوم کاتولیکی کلیسای‌ زنده می‌شود.-حتی انفسی‌ترین متفکران لوتری،از جمله کیرکگارد،از این انگاره بهره گرفته‌اند.

اقتدار پدر سالار همواره تلاش می‌کند کسانی را که ایمانشان به‌ حقیقت تعبد مسیحی متزلزل شده،از صحنه بیرون کند.این شگرد از طریق ابزارهای دنیوی و نامربوط،و نهایتا از طریق ابزارهای نظارت‌ خانوادهء پدر سالار،باورهای خود را تحمیل می‌کند.در عین حال، ظاهری عمیقا احترام‌انگیز،متواضع و پارسا دارد.چنین گرایشی،اسّ‌ و اساس اعتقادات جزمی توماس است و راه را برای تفسیری باز می‌کند که چنان‌چه به ملیت‌پرستی ستیزه‌جویانه تاسّی کنیم،به آسانی درک‌ می‌شود.آن کتاب که روح و جان میلیون‌ها مرد و زن را در سراسر عالم‌ متحد کرده،آن کتاب که پدران و مادرانمان به آن عشق می‌ورزیدند،آن‌ کتاب کهن که آن را عزیز می‌داشتند و پاسدارش بودند،و امروز،نسلی‌ که حیّ و حاضر است،آن را به جان و دل می‌خواند،هم‌چنان‌که ما در این غروب هنگام در عبارات آن تامل کرده‌ایم،کتابی است که خاطرات‌ گذشته را به یادمان می‌آورد و امید به آینده را در دلمان زنده نگاه می‌دارد و ما را آمادهء آن بهشتی می‌کند که پدران و مادرانمان در گذر قرن‌ها به‌ آن عزیمت کرده‌اند.72

مرحلهء بعد ارائهء تعریف مبهمی از امریکا به عنوان سرزمین مسیحی‌ است که توماس با تکیه بر آن به عزم راسخ دادگاه عالی اشاره می‌کند که‌ گویا چنین تعریفی را صادر کرده است.توماس قویا بر طرد یهودیان از جامعهء امریکایی تاکید می‌کند:

به من گوش بسپارید:امریکا به عنوان سرزمینی مسیحی شکل‌ گرفت.هر آنچه در مسیر پیشرفت در این‌جامعه پا گرفت،نتیجهء باور به‌ امریکاست،و وقتی از امریکا سخن می‌گوییم در واقع از مسیحیت سخن‌ گفته‌ایم زیرا این دو در عمل یگانه‌اند.82

و در اینجاست که توماس،به ضرورت،نام قوم بر حق را اعلام‌ می‌کند،و این آشکارا گذر از همان مسیری است که در آلمان به نازیسم‌ منتهی شد:

ای مربیان و معلمان ما،امروز شما را خطاب می‌کنم،تا از یاد نبرید که آیندهء امریکا در دستان شماست."آنگاه که شاخه‌ای خم شود،درخت‌ خم شده است،و آنگاه که درخت خم شود،مرده است."ما نیاز داریم‌ که معلمانمان،اصل بنیادی زیستن را تعلیم دهند.ما نیاز داریم که حقیقت‌ عظیم خداوند را بر زبان آوریم.ما به قضاتی نیاز داریم که فراموش نکنند، مرز نماهای نیاکانشان هنوز در اینجاست.92

ناگفته روشن است که انتظار می‌رود این معلمان و قاضیان،اهل شدت‌ عمل باشند.انگیزهء گرایش به سنت چنان در توماس قوی است که به‌ رغم نفرت فرضی‌اش از فرقه‌ها و قواعد مرسوم،ادعا می‌کند که«تنها راه عبادت خداوند،عزیمت به مکانی است که به عبادت اختصاص یافته‌ باشد.»03چنین ادعایی که بیشتر متناسب با تعلیمات کاتولیکی روم‌ است تا اصل پروتستانی روحانیت عالمگیر،نشان بارز دیگری است بر اینکه برای توماس،مسیحیت صرفا یک ابزار قیاس تمثیلی برای تمایلات‌ اقتدارطلبانه و دنیوی اوست.

>پانوشت‌ها

مقاله‌"رسانهء دینی‌"،نخستین بار با عنوان‌ The Psychological Technique of Martin Luther Thomas'Radio Addresses

در کتاب زیر ارائه شد:

Theodor W.Adorno,Gesammelte Schriften 9.1,Soziologissche Schriften ll,Erste Ha?lfe,Furt a.M.:Suhrkamp,1975

(1).برای مثال،[جرالد،بی‌]وینراد،کاگلین،جفرز،و هابرد.

(2).رجوع کنید به:

Max Horkheimer and Theodor W.Adorno Dialektik der Aufkla?rung.Passim.

(3).72 ژوئن 5391.

(4). William Thomas Ellis,Billy Sunday:The Man and His Message,Philadelphia: The John C.Winston Company,1936).

(5).3 ژوئیه 5391.

(6).52 مه 5391.

(7).62 مه 5391.

(8). Lee and Lee,The Fine Art of Propaganda,New York:Harcourt Brace,1939, 26-46;95-104.

(9).1 ژوئن 5391.

(01).21 ژوئن 5391.

(11).82 ژوئن 5391.

(21).32 مه 5391.

(31). Franz Neumann,Behemoth:The Structure and Practice of National Socialism, New York:Oxford University Press,1942,passim.

برای مثال در این متن چنین آمده:"در نظریهء جدید نازی‌ها،دولت هیچ‌گونه‌ انحصاری بر تصمیم‌گیری‌های سیاسی ندارد.بنابراین اشمیت نتیجه می‌گیرد که‌ دولت دیگر تعیین‌کنندهء عنصر اساسی نیست بلکه خود توسط آن،یعنی توسط حزب،تعیین می‌رود"(66).نئومان تا آنجا پیش می‌رود که حتی نمی‌پذیرد نظام‌ سیاسی آلمان،یک دولت باشد.(07-764)

(41).نگاه کنید به‌ "Movement"trick"

(51).7 ژئون 5391.

(61).81 ژوئن 5391.

(71).2 ژوئیه 5391.

(81).31 ژوئن 5391.

(91).نگاه کنید به‌ ."device"Emotional release

(02).52 آوریل 5391.

(12).92 ژوئن 5391.

(22).9 ژوئیه 5391.

(32).02 ژوئن 5391.

(42).3 ژوئیه 5391.

(52).13 مه 5391.

(62).6 ژوئن 5391.

(72).7 ژوئن 5391.

(82).31 ژوئیه 5391.

(92).42 مه 5391.

(03).21 ژوئن 5391.

>پی‌نوشتهای مترجم:

(1).روشن است که آدورنو،واژهء رسانه- Medium -را صرفا به معنای‌ امروزی آن به کار نمی‌برد،بلکه آن را آن‌گونه به کار می‌گیرد که پیشنهاد مکتب‌ فرانکفورت است،یعنی به شیوه‌ای که در همه دستاوردهای حیات اجتماعی، از دین گرفته تا هنر،نوعی امکان تعامل می‌بیند از منظر آدورنو دقیقا این رابطه‌ دیالکتیکی است که به مفهوم رسانه هویت می‌بخشد.

(2). racket ،در انگلیسی طیف معنایی گسترده‌ای دارد.گزینهء فارسی منتخب‌ ما،ناظر به طنز پنهانی است که آدورنو در تحلیل شخصیت توماس به کار می‌گیرد.-م.

(3). Thomas ،که تلفظ دقیق‌تر آن تامس است.تکرار بسیار این نام در متن و نیز این نکته که آدورنو خواننده را درگیر گفتگویی ناگزیر با متن می‌کند،ما را به‌ صرافت انداخت که مانوس بودن را به دقت آوایی ترجیح دهیم.-م.

(4). Fait accompli.

(5). last hour device.

(6).به آلمانی، Kapuziner ،و به انگلیسی، Capuchins ؛یکی از بزرگترین‌ فرقه‌های فرانسیسی که اعضای این فرقه به همراه یسوعیان برای تجدید حیات‌ مذهب کاتولیک در بعضی نقاط اروپا بسیار کوشیدند.-م.

(7). William Jennings Bryan ؛سیاستمدار امریکایی؛او در جریان محاکمهء سکوپس به شدت از بنیادگرایان دفاع کرد.-م.

.گوزن(نر)،در ادبیات مسیحی نماد الهام و غیرتی دینی است.گوزن نر مظهر مسیح است که بر نیروی شر غالب می‌شود و گوسفند،نماد تبعیت کورکورانه و ضلالت است.-م.

(8). Coughlin.

(9). Streicher.

(01). New Deal ،اشاره به اصلاحات گستردهء اقتصادی و اجتماعی روزولت‌ در دههء سی.-م.

(11). Martha ،به روایت عهد جدید یکی از دو خواهری است که حضرت‌ عیسی به دیدارشان رفت.-م.

(21). Martin Luther ،مصلح دینی آلمانی و آغازگر نهضت پروتستان.-م.

(31). St.Augustine.

(41). Calvinism ،اندیشه‌ها و اصلاحات مربوط به کالون متاله پروتستان‌ فرانسوی که اندیشه‌های او تفاوت‌هایی با آرای لوتر دارد.-م.

ثبت شده توسط : م.ر فرزین

نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :

تمامي حقوق اين سايت متعلق به دانشکده صدا و سيما قم است.